حدیث فرشته من
خاطرات یک فرشته
تاريخ : چهارشنبه 7 فروردين 1392 | نویسنده : فهیمه
بازدید : 86 مرتبه

شیشه که میشکند

 یک نفر می پرسد که چرا شیشه شکست؟!

مادری می گوید:((شاید این دفع بلاست...))

یک نفر زمزمه کرد: ((باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان امد ، شیشه پنجره را زود شکست.))

کاش امشب که دلم مثل ان شیشه مغرور شکست ،

عابری خنده کنان می امد ،

تکه ای از ان را بر می داشت ،

مرهمی بر دل تنگم می شد.

اما امشب دیدم ، هیچ کسی هیچ نگفت...

قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم ،

ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کم تر بود...؟!!!




موضوع :
تاريخ : جمعه 19 آبان 1391 | نویسنده : فهیمه
بازدید : 117 مرتبه

بعد از برگشتن از اصفهان مهم ترین دغدغه من واکسن شما بود.

وووووی

کلا تو واکسن های سه گانت خیلی اذیت میکردی . منم واقعا می ترسیدم.

صبح شنبه 6 آبان،بابایی رفته بود. منم شما رو گذاشتم توی کالسکه پیش به سوی خانه بهداشت. وزنت 10.800 بود . یک واکستن به دستت و یکی با پات زدن و یک قطره فلج اطفال.

وقتی اومدیم خونه کلی بدو بدو کردیم تا واکسن تو پات پخش بشه و کمتر اذیت بشی.اما از غروب تا شب پا درد رو داشتی و کمی گریه میکردی اما به طور کلی خوب بود.

خدا روشکر دیگه واکسنات فعلا تموم شد.

اینجا شب هست که پات درد میکرد. پشتی پشتت گذاشتیم که راحت بشینی و سر گرمت میکردیم.

اینجا هم سر شب که کمی خوابیدی و تب هم داری




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 14 آبان 1391 | نویسنده : فهیمه
بازدید : 257 مرتبه

مبارکه عزیزم دیگه ١ سال و نیمت شد...وای که هنوز خیلی کوچیکی

 برای تولد ١٨ ماهگیت،بابا ما رو برد اصفهان و شما اولین مسافرتی بودکه مستقلا توی بیرون راه می رفتی.

خیلی شیطون شده بودی عزیزم. دیگه موقع صبحانه خوردن و شام خوردن برا خودت میرفتی می چرخیدی.

در کل ٤٨ ساعت بیشتر از خونه بیرون نبودیم و شما خوب و خانم بودی

در برگشت هم رفتیم زیارت عموی امام زمان و بعدش جمکران و قم.

 

بقیه عکس ها توی ادامه هست



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 14 آبان 1391 | نویسنده : فهیمه
بازدید : 134 مرتبه

چند تا عکس قبل ازیک و نیم سالگیت، دخترم برات اینجا به یادگار میزارم

 

 

مامان به نظرت نشسته کمتر کچلیم دیده میشه یا 

 

یا خوابیده؟

 

مامان چرا بین صندلی ها فاصله گذاشتن؟ برا چی واقعا؟ نمیگن یک نی نی از این وسط بیفته؟ 

 

 

در حال خوردن ماکارونی و توپ بازی

 حدیث و مربای آلبالو. فقط مرباهاشو می خوری و نونش رو میدی که دوباره برات مربا بذارم.

 

اینم همون عصایی که خیلی دوسش داری

 

مامان پا شو از پای کامپیوتر . یک چایی وردار بیار با هم بخوریم و فیلم ببینیم .پاشو بیا دیگه




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 1 آبان 1391 | نویسنده : فهیمه
بازدید : 141 مرتبه

این بار بعد ٢.٥ ماه رفتیم مشهد و شما کاملا راه می رفتی..از راه شمال ، با دختر عمه رفتیم..تو خیلی خوب بودی و خوش گذشت.فقط غذا ها تو خوب نمی خوردی و کلی وقت منو می گرفتی چند تا عکس از مسافرتت برات میذارم عزیز دل

اول شمال

 

 

 

 

 

 

 

 

حالا عکس های مشهد

 

 

 




موضوع :
تاريخ : شنبه 29 مهر 1391 | نویسنده : فهیمه
بازدید : 245 مرتبه

دخترم،نازم ،آره یک مدت وبت رو آپ نکردم اما دلیل دارم. دوست داشتم یک مدت بگذره بعد آپ کنم.

دوست دارمت و بدون هیچ مامانی با دختر نازش قهر نمیکنه حدیثکم،عروسکم

یک روز خوش و خرم با بابایی رفتین حمام..منم مثل همیشه رفتم دنبال کارایی عقب موندم..هیچ صدایی از شما و بابایی نمی اومد..منم  با خوشحالی از وقت حداکثر استفاده رو میکردم

تا اینکه بابا منو صدا زد که بیا...بیا

بقیه اش رو در ادامه مطلب میگم خنده



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 26 مهر 1391 | نویسنده : فهیمه
بازدید : 141 مرتبه

عزیز دلم 17 ماه هم شدی به همین سادگی

هر چند که الان که می نویسم نزدیک 18 ماهگی هستی

دختر ناز من تو ماه قبل سعی میکردی بایستی اما خبری از راه رفتن نبود اما از اول 17 ماهگی قدم های کوچیکت رو برداشتی

و خیلی سریع پیشرفت کردی. به قول پدرت بعضی جاها ترمزت میبرید و تو هم می دویدی و میگفتی اووووووووووووووووووه تا بایستی

یک دونه از این عصاهای چرخ دار داری که کلی باهاش راه رفتی و کیف کردی که صدا شو در میاری

 اولین جایی که تو بیرون دست منو رها کردی و برای خودت رفتی ، تو حرم حضرت عبد العظیم حسنی بود. انشاالله خودش پشت و پناهت باشه

با این پلاستیکه کلی کیف کردی

و گاهی هم قدمات یاری نمیکنن

 

روی حیاط خونمون هم دیگه به راحتی راه میری

 

خدایا هزار بار شکرت




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 26 مهر 1391 | نویسنده : فهیمه
بازدید : 201 مرتبه

نمی دونم من مامانم رو خیلی اذیت کردم یا اون منو یا هر دو مون هم رو ،خودم هم قاطی کردم .اما نمیدونم چرا وبم رو آپ نمیکنه .مامان مامان کجایییییییییییییییییییی؟نکنه با من قهر کردی؟

تا جایی که یادم میاد فقط اینجا روژش رو خراب کردم

اینجا هم آروم و بی سر و  صدا خوابیده بودم

آخه از من به این خانمی بر میاد مامانم رو ناراحت کرده باشم نه شما بگید؟




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 1 شهريور 1391 | نویسنده : فهیمه
بازدید : 171 مرتبه

هنوز تو در ذهن من همان حدیث کوچکی

اما نه وقتی تو را میبینم تو خیلی فرق کردی.دیگه کاملا مفهوم حرف های من را میفهمی..گاهی الکی گریه میکنی یا با خودت می خندی.

تو وان حمام مرتب سرت را زیر آب میبری نفست میگیرد اما تو باز هم تکرار میکنی.

در این ماه دیگر مستقل می ایستی و اما من را هنوز منتظر قدم های کوچکت گذاشتی

اجسام کوچک را چند تا چند تا در دستت میگیری

و هزاران کار دیگر

 تو دیگر بزرگ شده ای و ١٦ ماهت شده است

خدا با دادن تو نعمت را بر من تمام کرد و صبر را بر من چشانید..

راستی امسال تو دومین ماه رمضانی بود که با ما سر سفره های افطار حاضر بودی و مهمان کوچک خدا بودی.قبول باشه دختر من از تو نیز زیرا خداوند گفته که خواب و نفس کشیدن در این ماه عبادت هست.پس قبول باشه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مامان ببین خوب من اونقدر کوچیکم که تو کارتون کفش جا میشم تو همش میگی ١٦ ماهه شدی بزرگ شدی.....

 




موضوع :
تاريخ : شنبه 28 مرداد 1391 | نویسنده : فهیمه
بازدید : 345 مرتبه

دومین دیدار ما با دوستان حدیث روز جمعه ٦ مرداد در پارک اباذر بود . که حدیثمون، خیلی از دوستایی که از وقتی تو دل مامانی بوده تا الان با هاشون دوست بوده و ندیده بودشون، رو دید

http://ups.night-skin.com/

چند تا عکس از این روز برای دختر گلم میذارم



ادامه مطلب...

موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 16 نفر
بازديدهاي ديروز : 52 نفر
بازدید هفته قبل : 88 نفر
كل بازديدها : 14627 نفر